قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4932

تاريخ الفي ( فارسى )

خود سخنان از علوم معقول و منقول به عرض مىرسانيدند . و از آنجا كوچ كرده به اوجان آمدند و اروق از عقب رسيده چند روز كوشك غازان محل نزول همايون بود . و در اين وقت خبر رسيد كه ايلدرم بايزيد به آنچه با طهرتن كرده بود « 1 » اكتفا نكرده بار ديگر متوجه اين جانب است . آن حضرت در غضب رفته اميرزاده شاهرخ را به دفع او نامزد فرمود و امير سليمانشاه و امير شاه ملك و ديگر امرا در ركاب شاهزاده روان شدند . و حكم شد كه امرا و شاهزادگان كه به گرجستان رفته بودند در منكول بودند ، به شاهزاده ملحق شده ، و ايشان همراه شدند و از اونيك گذشته به موضع نويين رسيدند . شيخعلى ، خواهرزادهء طهرتن از ارزنجان آمده پيغام آورد كه ايلدرم بايزيد از اعمال گذشته پشيمان است و طهرتن را وسيلهء صلح ساخته و شرط كرده است كه اگر سعى طهرتن به صلح واقع شود [ زن ] و فرزند [ ان ] او را كه به نوا ( گروگان ) برده بود بازفرستد . و اميرزاده شاهرخ حقيقت حال را به درگاه عرضه داشت نمود و خود همانجا كه رسيده بود ، توقف كرد . و بعد از تسخير شام ، صاحبقران [ كه ] آغايان و فرزندان را از سمرقند طلبيده بود ، ايشان به موجب حكم روان شده در اين وقت در اوجان رسيدند . و اميرزاده ابراهيم سلطان و اميرزاده سعد وقاص را به نظر آن حضرت درآوردند . و آن حضرت از اوجان به جانب تبريز روان شد و شكاركنان به آنجا آمد و به دولتخانهء تبريز نزول فرمود . و خواجه شرف الدين على سمنانى كه وزير خراسان بود ، از هرات و خواجه سيف الدين تونى از سبزوار ، به دولت پاىبوس رسيدند . و چون امير خواجه مسعود سمنانى در وقت محاصرهء بغداد به قتل آمده بود ، صاحبقران خواجه شرف الدين على و خواجه سيف الدين را به مشاركت منصب وزارت داد . و امير جلال الاسلام كه بعد از قتل خواجه مسعود از روى استقلال وزير بود ، جمعى را بر آن داشت كه بر هردو خواجه مبلغى تقرير كردند . اما به ثبوت نرسيد . و خواجگان نيز جمعى را تحريك تقرير جلال الاسلام نمودند . و آن حضرت التفات نكرد و امير جلال خاطر جمع كرد . روز ديگر باز همان سخن در ميان آمد . امير جلال به اعتماد عنايت ديروز مطلقا جواب سخن ايشان نگفت . صاحبقران را تكبر و بزرگى او ناخوش آمده او را بند فرمود . و جمعى از مباشران امور ديوانى به آن تقريب گرفتار شدند . و مردم راه سخن يافته ، راست و دروغ بسيار در حق ايشان گفتند و دويست سر اسب سر خواجه محمود شهاب الدين حواله رفت . و خواجه

--> ( 1 ) . ايلدرم بايزيد به تحريك سلطان احمد جلاير و قرايوسف به انتقام تخريب سيواس از سوى امير تيمور ، لشكر به ارزنجان كشيده آن را متصرف شد ، ولى به شفاعت سلطان احمد حكومت ارزنجان را همچنان به طهرتن واگذاشت ، اما زن و فرزندان او را به عنوان « نوا » ( گروگان ) به بورسا ، پايتخت سلاطين عثمانى ، فرستاد .